| تهران؛ شير و شرنگ |
|
|
|
احسان محمدي- تصنیف قدیمی با ترجیع بند «دارم میرم به تهران، دارم میرم به تهران» زمانی ورد زبان آدمهایی بودکه بقچه کوچکی را زیر بغلشان زده بودند و توی اتوبوس جایی پیدا کرده بودند تا به شهر رویایی تهران بروند، شهری که سینما داشت، شهری که خیابانهای شلوغ داشت، شهری که امجدیهاش پر میشد برای بازی تاج و پرسپولیس، شهری که آرتیستها تویش زندگی میکردند، شهری که اگر مانند فیلمفارسیها خوش شانس بودی شاید یک «دختر فرنگی» عاشقات می شد.
سفر به تهران در آن روزگار مثل یک برگ برنده در کارنامه معدود آدمهایی وجود داشت که تا چند نفر دور و برشان مینشست شروع میکردند به نقل خاطرههای گاه اغراقآمیز از تهران که گاه طهران هم مینوشتندش! اما حالا دیگر تهران رویا نیست، به راحتی میشود بلیط اتوبوس، قاطر یا هواپیما خرید و به این شهر آمد، مدتی ماند و اگر دوست نداشتی و حالت به هم خورد از شلوغی و ترافیک و خودخواهی مردمش که همسایه، همسایه را نمیشناسد برگردی به همان جایی که از آنجا بلیط سفرت را گرفتهای. وقتی محمود احمدینژاد گفت که پنج میلیون نفر باید تهران را ترک کنند و برای این کار مشوقهایی هم در نظر گرفت با خودم گفتم چرا بر نمیگردی؟ از قرار معلوم اگر از تهران بروی نانت چربتر و جایت گرمتر هم میشود، این «سوال/ وسوسه» شاید یقه میلیونها نفر را در تهران گرفته باشد، مینویسم میلیونها نفر چون تهران شهر مهاجرهاست و این روزها به سختی میتوان «تهرانی» یا «تهرونی» تویش پیدا کرد، قضاوت در مورد شکلگیری مهاجرت معکوس دشوار است، ایده سبکتر کردن وزن جمعیتی تهران فی نفسه درست و معقول است، اما میشود به ضرس قاطع گفت که خروجی از تهران به دو میلیون هم نخواهد رسید و بعید است کسانی که آب گوارای تهران را نوشیدهاند به زادگاهشان یا شهرهای کوچکتر بروند، حتی اگر خود بخواهند همسر یا فرزندانشان مقاومت خواهند کرد، تهران به عنوان شهری که «هر جور شده میشه یک لقمه نون توش درآورد» و «همیشه جا واسه یه خانواده دیگه هست» وسوسه عجیبی برای کسانی که دل از قوم و خویش و شغل و آب و خاک آبا و اجدادیشان میکشند دارد. اگر کسی با من بگوید که چرا از تهران نمیروی میگویم: «... به دعوت کسی نیامدهام که به عتابش بروم، تهران زادگاه من نیست اما بیش از هر شهر دیگری روی این نقشه گربه شکل دوستش دارم، در شهرهای دیگر هم میشود کتابفروشی پیدا کرد اما خیابان انقلاب یکی است، این تنها خیابانی است که حتی وقتی ریالی پول توی جیب ندارم، دوست دارم پشت تمام ویترینهایش بایستم و کتابهای تازه را نگاه کنم، این تنها خیابانی است که همیشه عطر خوشایند کتاب، بوی عشق و جوانی دوران دانشجویی، بوی تازگی کاغذ را زیر پوستم میدواند، کجا بروم که دوباره خیابانی پیدا کنم که عاشق ویترینهایش باشم؟ در شهرهای دیگر هم شاید بشود تئاتر دید، اما تئاتر دیدن در سالنهای تئاتر شهر، در آن تاریکی خوش آیند، لذت دیگری دارد، کجا بروم که تئاتر شهری داشته باشد و انبوهی از آدمها که بیرون میآیند و دوست دارند شوق و لذت یا دلخوری و دل آزردگیشان را با کسی شریک کنند و ساعتها در مورد تئاتری که دیدهاند حرف بزنیم؟ میدانم که اگر بروم حتماً خیابانهای بلندی پیدا خواهم کرد که غروبها در آن قدم بزنم اما خیابانی به سرزندگی ولیعصر را کجا میتوانم پیدا بکنم؟ وقتی همپای برگهای چنار شناور در آب زلال جوی، میتوانم لیز بخورم و راه بروم و راه بروم آنقدر که کفشهایم خسته شود و هنوز خیابان به انتها نرسیده باشد! میدانم اگر بروم خیابانها و چهارراههایی هست که چراغ قرمز ندارند، ترافیک ندارند، پسران و دختران نوجوان سیگار و آدامس وکبریت و کلوچه و گل را به اصرار به آدم نمیفروشند، میدانم آنقدر پیادهروهای پهن و خلوت پیدا میشود که موقع راه رفتن کسی تنه نزدند اما حتماً دلم تنگ میشود برای شلوغی تهران، برای تنه خوردن، برای گم شدن لابلای موج آدمها که میآیند و میروند، من این گم شدن را دوست دارم، این «خسی در میقات» شدن را دوست دارم، اینکه کسی من را نشناسد را دوست دارم، اینکه رها باشم و بیهراس از قضاوت بیهوده پسرعمه مادر رئیسام، یا نگاه پرسشگر مغازهدار محل، لباسی که دوست دارم را بپوشم دوست دارم، از اینکه آدمهای تکراری را توی خیابان نبینم لذت میبرم، اینجا زادگاه من نیست اما تنها شهری است که به من شوق و انرژی برای زندگی میدهد، خیابانهایش بوی دود میدهد و هوایش آلوده است، این را میدانم اما تهران که همهی این نیست، شهری است که شب یا روز بیدار است، هنوز آفتاب رخ از نقاب نگشوده نبض شهر میزند، ماشین هست و آدم هست و دویدن هست و شتاب و شتاب .... شما میتوانید لذت نبرید اما من لذت میبرم از این دویدن، از این شتاب و سرزندگی، من از رخوت و کرختی شهرهای کوچک خوشم نمیآید، از اینکه مغازهدارش با چشمان پف کرده ساعت 9 صبح کرکره مغازهاش را میدهد بالا و هنوز صدای اذان مغرب از گلدسته مسجدش در شهر نپیچیده کرکره را میکشد پائین و شهر در خواب میرود و خیابان خمیازه میکشد. اینجا تهران است، شهری که نیش و نوشاش با هم است، به همان اندازه که لبخند میروید بر لب، چین هم بر پیشانی مینشیند و گره بر ابرو، نه از فقر و اعتیاد و بیکاری و تبعیض طبقاتی یکسره سیاه است و نه از فرط امکانات یکسره سفید است، این تنها شهر خاکستری دنیاست که من دوستش دارم». تا زمانی که در دل هر شهر و شهرستان وسوسههایی برای ماندن و زندگی کردن ایجاد نشود، مهاجرت به سوی شهرهای بزرگتر برای ساختن یک زندگی بهتر وجود دارد، تصور اینکه تنها با مشوقهای مالی بتوان کسانی را ترغیب به مهاجرت به سوی شهرهای کوچکتر کرد غلط است، قشر عظیمی از مهاجرین ساکن در تهران را فرهیختگان و اهل علم و فرهنگ و هنر تشکیل میدهند، کسانی که چون در دیار خود قدر نمیبینند، خار مغیلان بیابان مهاجرت را به جان میخرند و رخت و بخت خود را بر میدارند و در غربت خانه میکنند، این عده نان جوین تهران را به کج رفتاری و تلخی و تندی در خانه آبا و اجدادیشان ترجیح میدهند. چند سال پیش برنامهای به نام «سراب» از تلویزیون پخش میشد که گزارشهای مستندی از سرخوردگی و پشیمانی و پریشانی ایرانیان مهاجر به آن سوی آبها را در بر میگرفت و کمتر از ایرانیانی که از مهاجرت خشنود بودند حرفی میزد، اگر این طرح جدی شود باید منتظر پخش گزارشهایی از مهاجرین به تهران باشیم که در آن از نابود شدن خانواده و اعتیاد و پشیمانی و دلم تنگ برای زمین پدری و لعنت به تهران و .... بگویند. |


