| فصل خانه به دوشي |
|
|
|
مهناز قانع- همین روزهاست که باید حالت آمادهباش داشته باشی. هر لحظه ممکن است تلفن دیلینگ دیلینگ زنگ بخورد و یا زنگ در خانه بصدا درآید و صاحبخانه بر شما نازل شود. شانس بیاوری مبلغی روی کرایهاش بیاندازد که توان پرداختش را داشته باشی. بدشانسی بیاوری مبلغ را آنقدری بالا میبرد که دخل و خرجت را به هم میریزد و با اینحال اگر مستاجر خوبی بوده باشی، هنوز شانس این را داری که با چک و چانه و من بمیرم و تو نمیری از مبلغ مورد نظر صاحبخانه اندکی کم کنی و بتوانی یکسال دیگر قراردادت را تمدید کنی. خیلی اگر بدشانس باشی صاحبخانه یک لنگه پا میایستد و میگوید خانهاش را میخواهد. یا پسرش دارد زن میگیرد و میخواهد خانه را رنگ و روغن بزند و آب و جارو کند و عروسش را با سلام و صلوات بیاورد. یا خودش هوس کرده بیاید و ساکن خانه فعلی شما شود. یا اصلا از قیافه شما خوشش نمیآید و دلش میخواهد مستاجرهای جدید با شکل و شمایل جدید را تجربه کند. هر کدامشان باشد فرقی نمیکند. صاعقه بر زندگی شما نازل شده است. باید کفشهای آهنین پایت کنی و راه بیافتی از این بنگاه به آن بنگاه دنبال خانه یا توی صفحه نیازمندیهای روزنامه دنبال خانه بگردی و تلفن به دست به این و آن زنگ بزنی و اگر مشخصات خانه باب میلت بود راه بیافتی به دیدن خانهها. موردهای مختلف و غلطانداز ِ زیادی بهت پیشنهاد میشود. اما زهی خیال باطل... هرجا که میروی یک مشکل عمدهای دارد. یا پول پیشش خیلی بالاست و تو نداری. یا کرایه زیادی میخواهد که از پسش برنمیآیی. یا پول رهن و کرایهاش عالیست اما خیلی کوچک است و کفاف اسباب و اثاثیهتان را نمیدهد. یا خانه مخروبه و درب و داغان است و بوی نا میدهد. یا یک جای پرت و پلاییست که برای هر کار کوچکی باید بکوبی و تا شهر بروی. یا حتی آنقدر توی کوچه و پسکوچه است که اگر مثل من کارمندی باشی که مجبور است صبح خروسخوان از خانه بیرون بزند، صبحهای زمستانی ترسناکی را در پیش خواهی داشت. همه اینها به کنار، خانهای را میپسندی و به نظرت همه چیزش خوب و عالی و متعالی است ولی صاحبخانه وقتی شما و شرایطتان را میبیند خوشش نمیآید خانهاش را به شما بدهد.شانس بیاورید و خدا نیمنگاهی از سر لطف بهتان بیاندازد و خانه موردنظرتان را که نه، خانهای با حداکثر شباهت به نیازهایتان را پیدا کنید، خانهای که باب میل همه اعضای خانواده باشد و صاحبخانه هم شما را پسندیده باشد، مشکل بعدی حضور صاحبخانه در همان خانه است. بخصوص از آن صاحبخانههایی که فکر میکنند اگر دارند خانهشان را به شما اجاره میدهند شما را هم به مالکیت خودشان درآوردهاند: «به جز این بچه، حق ندارید بچه دیگری بیاورید. مهمان ماهی یکبار، آنهم دیر بیایند و زود بروند. چقدر لباس میشوری؟ چرا انقدر شبها دیر میخوابید؟ چرا قاب عکس به دیوار زدی؟ چرا من را میبینی تعظیم نمیکنی» و بهانههایی از این دست. البته بگذریم از آن دست صاحبخانههایی که خوبند و مهربانند و نه تنها کاری به کار زندگیتان ندارند که دست یاری هم بهتان میرسانند. وقتی پروسه پیدا کردن خانه تمام شد پروسه کارتن خالی پیداکردن و جمع و جورکردن وسایل که از قبلتر شروع شده بود، سرعت بیشتری میگیرد. از هرجا که میگذری چشمت میدود دنبال کارتنخالیهایی که از بقالی و داروخانه و ... بیرون گذاشته میشود. خانه نگو، بازار شام. سرگردان میچرخی بین وسایلی که هر گوشه و کنار تلنبار شدهاند. اوایل با حوصله و دقت و بعد هرچی دم دستت بیاید توی کارتنها میریزی. اگرچه بعضیها هستند که به علت اسبابکشیهای فراوان آنقدر ماهر شدهاند که دو روزه وسایلشان بستهبندی میشود. پروسه بعدی چیدن این وسایل در خانه جدید است. هی کتابخانه را میگذاری اینطرف، میز ناهارخوری آنطور، تلویزیون میماند وسط زمین و هوا. وسایل بزرگتر که جابجا شدند چیدن وسایل خردهریز داخل کمدها و کابینتها و هر سوراخ و سنبهای که پیدا میکنی آخرین مرحله و وقتگیرترینشان است. آنقدر همه چیز را جابجا میکنی که خودت هم یادت میرود هرچیز را کجا گذاشتهای. تا مدتها باید دنبال اینکه چی را کجا گذاشتهای بگردی و گاهی آخر سر یادت نیاید که کجا گذاشتهایش و در عملیات جستجو به دنبال وسیله دیگری پیدایش کنی. اگر محلهات هم عوض شده باشد که آشنا شدن با بقال و سبزیفروش و راه و چاه هر چیز معضل دیگری است. هرچه هست همه اینها تمام میشود. روزی میرسد که احساس تعلق به خانهات میکنی. با خیال راحت رفت و آمد میکنی و مهمانی میدهی. لم میدهی روی مبل و دستهایت را باز میکنی به دو طرفت و میکشیشان تا خستگیات در برود که... تلفن دیلینگ دیلینگ زنگ میخورد یا زنگ ِ در خانه به صدا درمیآید.
|


