چهره غمگين من چاپ نامه الکترونیک

معصومه گنجه‌ای- از سال تحویل شروع شد، وقتی سال 1388 را در قنداق نورسیدگی‌اش تحویلمان دادند و در میان تبریکات و توزیع رایگان آرزوهای خوب و پاکت‌های عیدی از همیشه کوچکتر و پدرهای شرمنده‌ای که از پارسال یک طیف خاکستری، پیرتر شده بودند و بچه‌های قانع و این‌همه امید که در یک جمع کوچک خانوادگی به این نوزاد نو رسیده دوخته شده بود، کوزه‌ای محفوظ در تاریک‌ترین دالان‌های ضمیر ناخودآگاهم بی اجازه ترک برداشت و هرچه اندوخته بود این‌همه سال از بیم و امید  و یاس و تردید و عشق با وقوع میعانی روانی به اشک تبدیل کرد و بدون صلاح و مشورت باعقل، سیل اشک از چشمهایم سرازیر کرد که «یا مقلب القلوب و الابصار...». آن موقع گفتم «اشک شوق» است که می‌ریزد و همه باور کردند و دستم آنقدرها رو نشد، غافل از اینکه به قول یکی از دوستان، این اشک‌ها به سرچشمه‌ی زلال و بی انتهای قطعا نه فقط یک کوزه، که یک سد لتیان لوله کشی بود و دیگر قرار نبود بند بیاید.

 

چهره‌ی غمگین من!

همان شد که شد، دیگر از آن روز سال تحویل، «کلمه» در زندگی من بی استفاده ماند و جای هر گونه ابراز نظر، مخالفت، موافقت، شادی، غم و استراحت و حتی جای هرنوع سکوت را اشک‌های لاینقطعی گرفت که بدون هق هق و تلاش عامدانه، به طور اورژانسی مسیر چشم تا چانه را به کوتاهترین خط مستقیم طی می‌کرد و به زمین می‌چکید؛ فلانی عروسی کرده؛ فلانی بچه‌دار شده؛ فلانی عازم خارج است؛ فلانی تغییر شغل داده؛ فلانی به رحمت خدا رفته؛...  و پاسخ من در هر حالتی فقط یک چیز بود؛ اشک! اشک‌هایی که بی‌اجازه راه می‌افتاد و همیشه هم بد تفسیر میشد: حسودی می‌کند، مسخره می‌کند، حرصش گرفته، ادا درمی‌آورد، جلب توجه می‌کند، دیوانه است! دیگر حنای «اشک شوق»م پیش دیگران رنگی نداشت و نمیشد با آن کسی را گول زد. همه فهمیده بودند من یک چیزیم هست و نمی‌دانستند چیست، مثلا نمی‌دانستند که شور و شوق بی‌سابقه‌ قبل از انتخابات انگار خط به خط از روی سناریوی «حول حالنا...»ی من رقم می‌خورد و همین پرم می‌کرد از ملغمه‌ی احساس شادی، رهایی، احساس گناه و تقصیر و بدتر از همه بیم و امید و ای کاش و خدا نکنه و یعنی میشه و نه ای خدا...که همه به صورت اشک فرود می‌آمد، تاگریه می کردم یعنی داشتم فکر می‌کردم و حتما فکر می‌کردم چون داشتم گریه می‌کردم.
خانواده به مراسم ختم فامیل‌های فوت شده نمی‌بردندم که می‌دانستند مترصدم از فرصت مرگ عزیز دیگران برای از حال رفتن از شدت گریه سوء استفاده کنم. امامزاده رفتن قدغن شده بود و هرکس به من دستمال کاغذی می‌رساند، مستحق اشد مجازات بود. اما اشک‌های همیشه درصحنه‌ من حتی فارغ از اتفاقات سیاسی همیشه در جریان بودند؛ سر هر فصل تازه از پایان نامه‌ای که می‌بایست بنویسم، گریه، بعد از فارغ التحصیلی، گریه، در اتوبوس بچه‌ای مادرش را نگاه می‌کند یا پیرزنی الکی به رویم می‌خندد، گریه، - شاگرد اول ورودی‌تان شدی! گریه، - برای عضویت در کتابخانه سی هزار تومان لطف کنید با یک سفته...، گریه، - با روسری نمی‌شود حتما با مقنعه... ، گریه، -جومونگ شروع شد! گریه، - از جشنواره کن خبر داری؟، گریه، -پق!، گریه!
مادرم با خنده برایم تعریف کرد که اگر خودم و یا بهتر بگویم اشک‌هایم را جمع نکنم به زودی به عنوان سابق مادربزرگ مرحومم ملقب خواهم شد؛ مادربزرگم، دختر کم سن سال ریزنقش نازک نارنجی بود که در خانه‌ی پدربزرگ سختگیرم مدام اشکش دم مشکش بوده و توسط اطرافیان به شوخی «منصوره گریه کن» نام گرفته بود. خوشم نیامد، کجایش خنده داشت؟ مادرم به محض تعریف کردن ماجرا از گفتنش پشیمان شد: «کجاش گریه داره؟!». منصوره گریه کن دوران به توپ بستن مجلس را زندگی کرده، خرد خرد شاهد خراب شدن و ساخته شدن چیزها بوده و دیده و حکماً اشک ریخته تا شوهرش می‌میرد؛ این است لحظه‌ای که اشک‌های دلخوری و آزردگی دختر کم سن وسال، در اثر سیلی خیرخواه سرنوشت، زیرآوار ناگهانی مسئولیت خانه و بچه‌های پرتعداد قد و نیم قد، به یکباره و یک بار برای همیشه خشک خشک می‌شود. به طوری که گفته می‌شود حتی سال‌ها بعد، وقتی با درد پا و چشم بی سو و بدن شکننده اعلامیه‌های انقلابی را از این ور به آن ور شهر می‌کشیده و در میتینگ‌های زیرزمینی علیه شاه شرکت می‌کرده، حتی صبح روزهایی که ساکش را می‌بسته و به ملاقات چهار فرزندش در چهار زندان متفاوت در سه شهر مختلف می‌رفته، و حتی در دوران بازداشت و بازجویی خودش در شهربانی، یک قطره اشک هم از چشمهایش نچکیده است! باحیرت فکر می‌کنم یعنی وقتی انقلاب شد هم دور از چشم سایرین، حتی یک دانه اشک را با کنج روسری‌اش پاک نکرده؟ و خودم برای همه‌ی زندگی‌اش گریه می‌کنم.
برادرم که به نظرش خیلی بامزه است می‌گوید روح دوازده سالگی مادربزرگ، تسخیرم کرده و ول کن هم نیست، خواهرم با فوق لیسانس در رشته هری پاتر شناسی، با اتخاذ اسطوره شناسی پست مدرن، صدایم می‌کند «میرتل گریان»؛ اشاره‌اش به روح سرگردان دختری است که صدای گریه‌اش سالهاست در دستشویی مدرسه جادوگری هری پاتر به گوش می‌رسد. در واکنش به همه‌ی اینها یک گوشه‌ای، کلافه و عصبانی گریه و زمزمه می‌کنم تا به یاد خدا بیاورم؛ حول حالنا...حول حالنا... اما نه همینطوری، بلکه حول حالنا الی احسن الحال!
صبح انتخابات است، تلویزیون را روشن می‌کنیم، تمام شب گریه کرده‌ام، نتایج «حول حالنا...»اعلام می‌شود: این همان چیزی بود که نیاز داشتم، دستی که از آستین خیرخواهی بیرون آمده بود. سروصداهایی بلند می‌شود؛ اما کسی نمی‌داند که تنها اتفاق حیرت انگیز این روزها چشم‌های خشک من است و بس! دیگر گریه نمی‌کنم! جالب‌تر اینکه آرامشم لج همه را درآورده است. آرامش و سکوت یک جفت چشم خشک که به همه چیز دوخته می‌شود و از بس شسته و تمیز شده و برق افتاده، بیش از همیشه می‌بیند؛ می‌بینم.
در این تابستان، بیش از همیشه عینک دودی دیدم، و همدیگر را از پشت شیشه‌ای سیاه تماشا می‌کنند. دیگر به رنگ‌ها اعتماد نمی‌شود؛ این شهربغض آلود مرا یاد فیلمی می‌اندازد که سال‌ها قبل دیدم؛ در فیلم، تابلوی مونالیزا در موزه‌ی لوور گریست و از آن لحظه دیگر هیچ کس نتوانست در پاریس بخندد. تهران ما با پاریس فیلم، یک فرق بزرگ دارد؛ نه خیر! آن یک فرق، در مونالیزا نداشتن ما خلاصه نمی‌شود بلکه فرق در این است که اگر همه‌ی شهرمان یکپارچه گریه کنند، یک نفر اینجا هست که دیگر اشکی ندارد و می‌تواند تا ابد در برابر تسلط گریه مقاومت کند؛ نوه‌  منصوره گریه کن سابق، گریه‌هایش را کرده، اجابت «حول حالنا...»یش را گرفته و دیگر نه ترسی دارد نه حسرتی، چون پیش خودش می‌گوید؛ اگر به نظر خدا، این اوضاع، همان «احسن الحال» است، خب، حتما هست دیگر!

 

کلیه حقوق قانونی این وب سایت متعلق به هفته نامه اميد جوان بوده و استفاده از مطالب آن تنها با ذکر منبع مجاز است